غربزدگی در فرهنگ و هنر ایران و راهکار رهایی از این فتنه
بگذریم و به بحث بپردازیم...
پس از بررسی خصوصیات آدم غربزده و راه شکست این طلسم در بحث قبل، حال به سراغ فرهنگ دانشگاهها، ماشین زدگی و جمع بندی بحث می رویم، بوسه ای بر کتاب غربزدگی جلال زده و برای پیگیری بحثهای آتی به سراغ منابع دیگر خواهیم رفت.
جلال در بخش یازدهم کتاب خود پس از بررسی علل مدرسه سازی در آن دوران و فرهنگ آشفته ی دانشگاههای زمان خود به سراغ توضیح وضعیت یک به یک داشنگاهها می رود. مثلا دانشکده ی هنرهای زیبا را به عنوان تنها مؤسسه ی دانشگاهی که هنرمند می پرورد با جمله ی «اگر بتـوان هنرمند را پرورد» زیر سئوال برده و در ادامه می خواهد با اشاره به نمایشگاههای نقاشی موجود در کشور کم لطفی خود را جبران کند. هر چند نتیجه ی کار اغلب آنها را مصرف کردن رنگ و بوم و شیشه و آهن می داند که آن را مصرف کردن مصنوعات غرب معنی میکند و می گوید:
«... به ندرت در میان نقاشان و معماران ایرانی کسانی را می شود یافت که مقلد غربیان نباشند و در کارشان آن مشخصه ای باشد که اصالت و نوآوری و هنروری است...حتی کار به جایی کشیده است که برای قضاوت در کار نقاشان، قاضی و منتقد از فرنگ وارد میکنیم.»
وی در فصل بعدی کتاب خود از ماشین زدگی سخن گفته و علت اصلی غربزدگی و توجه غرب به هنر شرقی که اکنون مرحله ی توجه غرب به سیاست شرقی رسیده است را فرار از ماشین زدگی می داند و می گوید:
«درد ما غربزدگان درست در همین روزگار است که موسیقی خودمان را نشناخته رها میکنیم و آن را «زر زر» بیهوده می دانیم و دم از «سمفونی» و «راپسودی» می زنیم و نقاشی ایرانی را در شمایل سازی و مینیاتور اصلا نمی شناسیم و به تقلید از «بی انال» و نیز حتی «فوویسم» و «کوبیسم» را هم کهنه شده می پنداریم و معماری ایرانی را کنار گذاشته ایم با قرینه سازی هایش و حوض و فواره اش و با غچه و زیرزمین و حوض خانه اش و ارسی و پنجره ی مشبکش و ...
آخر چرا ملل شرق نباید به دارایی خویش بیدار و بینا شوند؟ و چرا فقط به این عنوان که ماشین غربی است و ما از اقتباس ناچاریم، تمام دیگر ملاکهای زندگی غربی را نیز بگیرند و جانشین ملاکهای زندگی و ادب و هنر خود کنند؟...»
جلال در انتهای بحث خود راهکاری را پیشنهاد می کند:
«ااگر بتوان نقشی برای فرهنگ ما قایل شد، کشف شخصیتهای برجسته است که بتوانند در این نابسامانی اجتماعی ناشی از بحران غربزدگی، عاقبت این کاروان را به جایی برسانند.
هدف فرهنگ ما چنین که هست نباید و نمی تواند هم دست کردن و همسان کردن و سر و ته یک کرباس کردن آدمها باشد تا همه وضع موجود را تحمل کنند و با آن کنار بیایند. به خصوص برای ما که در این روزگار تحول و بحران به سر می بریم و در چنین دوره ای از برزخ اجتماعی که ما می گذرانیم فقط به کمک آدمهاب فداکار و از جان گذشته و اصولی (که در عرف عوامانه ی روانشناسی ایشان را ناسازگار، کله شق و نامتعادل می خوانند) می توان بار این همه تحول و بحران را کشید و سامانی به این در هم ریختگی اجتماعی داد...»
در ادامه وظیفه ی فرهنگ و سیاست ممکلت در این روزگار را بیان می کند:
«وظیفه ی فرهنگ و سیاست مملکت در این روزگار کمک دادن است به مشخص شدن اختلافها و تضادها. به اختلاف میان نسلها، میان طبقات، میان طرز تفکرها. تا بتوان دست کم دانست که چه مشکلاتی در راه است و مشکلات که روشن شد، البته که راه حلها نیز یافته خواهد شد... وظیفه ی فرهنگ ریختن و شکستن هر دیواری است که پیش پای ترقی و تکامل افراشته... دراین دوران تحول، ما محتاج به آدمهایی هستیم با شخصیت و متخصص و تندرو و اصولی. نه به آدمهایی غربزده از آن نوع که برشمردم. نه به آدمهایی که انبان معلومات بشری اند یا همه کاره اند و هیچ کاره، یا تنها مرد نیکند و آدم خوب یا سربه زیر و پا به راه، یا آدمهای سازش کار و آرام با جنت مکان و حرف شنو! این آدمها بوده اند که تاریخ مان را تاکنون چنین نوشته اند. دیگر بسـمان است.»
در انتها جلال غربزدگی ایرانیان را با آثاری همچون «طاعون از آلبر کامو» ، «کرگدن از اوژن یوسنکو» ، «فیلم مهر هفتم از اینگمار برگمن» مقایسه می کند ولی ضربان فساد ما را تند تر می داند و تمام پدیدآورندگان این آثار که همه از خود عالم غرب هستند را مبشر همین رستاخیز (غربزدگی) بر می شمارد.
پـایـان


